زخمي عميق در روح
دردش اشک ها يت را جاری میکند
اشک ها روی برف ها می افتد
پا ها یت سنگین است و پرده ای از اشک جلوی چشمانت
نمی توانی از خودت دفاع کنی در برابر ان همه درد
فکر می کنی فرو ا فتا ده ای خیلی وقت پیش
و این را حالا می فهمی که
چه دیر
دیگر حالا خاکی نیست تا تن یخ زده ات را در ا غوش بگیرد
و انچه می بینی خاک سرد غربت است و خا مو شی
اینجا برای تو جایی نیست
حتی صحرا یی که بتوان ماری در ان یافت
شاید ان بالا جایی برایت با شد
شاید...
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 3:56 توسط kaveh
|
